خرید بک لینک

این داستانو دیشب پیدا کردم توی دفترای قدیمیم بود الان که نیگاه میکنم وضعیتم همین جوریه که این پسر توشه شاید خانواده داشته باشم اما ... دیگه دیگه


يه پسري بود كه توي دينا فقط يه مادر داشت يه روزي مادر گم شد و پسر تنها شد پسر هميشه دوست داشت مادر دوباره برگرده و بياد پيشش

سالها گذشت بطور اتفاقي پسر فهميد كه پدرش زندست پيش پدرش رفت و زندگي جديدي رو شروع كرد.

يه روز صبح بلد شد ديد پدرش هم گم شده همه جا رو دنبال پدرش گشت ولی هیچ جا نبود پسر دوست داشت پدر دوباره برگرده و بياد پيشش

سالها گذشت بطور اتفاقي پسر فهميد كه خواهر و برادر هم داره پس پيش اونا رفت و زندگي جديدي رو شروع كرد

دوباره توي يه روز اونا هم گم شدن و پسر دنبال اونا گشت اما پیدا نشدن پسر دوست داشت خواهر و برادرش برگردن پيشش

سالها گذشت ديگه پسر چيزي نميفهميد ديگه زندگي نميكرد فقط زنده بود

يه روز صبح بلند نشد.

+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۵/۲۰ساعت 18 توسط ... |

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

صفحه بندی